close
چت روم
داستان کوتاه(روزی)
عنوان عکس اسلایدر عنوان عکس اسلایدر عنوان عکس اسلایدر
نویسنده:
تاریخ:
بازدید: 60

سنگتراشی ک ازکار خود ناراضی بود واحساس حقارت میکرد,از نزدیکی خانه بازرگانی رد میشد.در باز بود واو خانه مجلل باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال او غبطه خورد وبا خود گفت:این بازرگان چه قدرتمند است!و.آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. دریک لحظه اوتبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد تا مدتدها فکر میکرد ک از همه قدرتمند تر است.تااینکه یکروز حاکم شهر ازانجا عبور کرد.او دید ک همه مردم ب حاکم احترام میگذارند حتی بازرگانان.مرد با خودش فکرکرد کاش من هم یک حاکم بودم.آنوقت ازهمه قوی تر میشدم! در همان لحظه او تبدیل ب حاکمی مقتدر شهر شد.درحالی ک روی تخت روانی نشسته بود مردم همه ب او تعظیم میکردند.احساس کرد ک نور خورشید او را آزار میدهد وبا خودش فکر کرد ک خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد ک خورشید باشد و تبدیل ب خورشید شد وبا تمام نیرو سعی کرد ک ب زمین بتابد و آنرا گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و.سیاه جلوی تابش اورا گرفت.پس با خود اندیشید ک نیروی ابر از خورشید بیتر است و تبدیل ب ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود ک بادی آمد و اورا ب این طرف و آنطرف هول داد.اینبار آرزو کرد باد باشد و شد.ولی وقتی ب نزدیکی صخره سنگی رسید دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت.با خود گفت ک قوی ترین چیز در دنیا صخره سنگی است و تبدیل ب سنگی بزرگ و عظیم شد. همانطور ک با غرور ایستاده بودد ناگهان صدایی شنید احساس کرد ک دارد خرد میشود.نگاهی ب پایین انداخت و سنگتراشی را دید ک با چکش و قلم ب جان او افتاده است!

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی